![]() |
![]() |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست . این دل ما با نگاهی سرد پرپر میشود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/25ساعت 3:40 توسط بهروز |
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خواستم زیبا گلی را زینت خاطر کنم ٫ دیدم اندر خاطرم جز تو گلی زیبا نبود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/19ساعت 19:12 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جواني وسط شهری ايستاده بود و ادعا می کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستی زيباترين قلبی است که تاکنون ديده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدايی بلند تر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت: « اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست.» مرد جوان و بقيه ی جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپيد. قسمت هايی از قلب او برداشته شده و تکه هايی جايگزين آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايی دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهای عميقی وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا می کند که قلب زيباتری دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بريدگی است.» پيرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از اين زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشيده شده قرار دادم. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هايی دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند. چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند اما يادآور عشقی هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها نيز روزی بازگردند و اين شيار های عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا مي بيني که زيبايی واقعی چيست؟» مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بيرون آورد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشي از قلب پير و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد. ديگر سالم نبود .... اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/11ساعت 13:43 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که من رو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ..خداحافظ همين حالا...خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 21:9 توسط بهروز |
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 21:3 توسط بهروز |
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هـیچــــــــوقــت خــــــودتـــو تـــنها نـــــــــــــــذار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 10:41 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 10:37 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند.... فرشته پری به شاعر داد و شاعر ٬ شعری به فرشته... شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی اسمان گرفت ..... فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت... خدا گفت:دیگر تمام شد...دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود ... زیرا شاعری که بوی اسمان بشنود ٬ زمین برایش کوچک است ...و فرشته ای مزه عشق را بچشد٬اسمان برایش کوچک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 9:11 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اشكي كه بيصداست پشتي كه بي پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 16:58 توسط بهروز |
|
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از خداخواهش کردن شجاعت است اگر برآورده گردد حاجت است اگر برآورده نگردد حکمت است ازبنده خدا خواهش کردن شرمندگي است اگر برآورده گردد منت است اگر برآورده نگردد ذلت است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت 8:54 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک گذشته ها |
| درباره وبلاگ |
بـــهــروز
متـــولد پانزدهم دیــــــماه هستم تحصیلاتم مهندس شــیمی ـ گـــاز ساکن شیراز |
| پیوندهای روزانه |
|
*کارت پستال* *محاسبه گر سن* *تصاویر متحرک* *نقشه آنلاین* *ماهیگیری* *فال حافظ* *لینک باکس کامل* *یکرنگ بلاگ* *تینی پیک* *پچ پچ* آرشیو پیوندهای روزانه |